مجله تاپ‌ناز‌

رباعیات مولانا شاعر بزرگ ایرانی به همراه عکس نوشته های جذاب شعری

رباعیات مولانا شاعر بزرگ ایرانی به همراه عکس نوشته های جذاب شعری را در تاپ ناز برای شما اهالی شعر آماده کرده ایم. مولوی شاعری پارسی زبان است، اما در آثار وی می‌توان زبان عربی، همچنین جملاتی محدود به زبان‌های یونانی و ترکی نیز مشاهده کرد. نام کامل مولوی «محمدبن محمدبن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» است و القاب وی با تخلص از شعرهایش در طول سال‌ها بدست آمده است.

رباعیات مولانا شاعر بزرگ ایرانی به همراه عکس نوشته های جذاب شعری

رباعی های جذاب مولوی

می‌آمد یار مست و تنها تنها

با نرگس پرخمار رعنا رعنا

جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش

فریاد برآورد که یغما یغما

نور فلکست این تن خاکی ما

رشک ملک آمدست چالاکی ما

گه رشک برد فرشته از پاکی ما

گه بگریزد دیو ز بی‌باکی ما

هان ای سفری عزم کجایست کجا

هرجا که روی نشسته‌ای در دل ما

چندان غم دریاست ترا چون ماهی

کافشاند لب خشک تو را در دریا

یک چند به تقلید گزیدم خود را

نادیده همی نام شنیدم خود را

در خود بودم زان نسزیدم خود را

از خود چو برون شدم بدیدم خود را

یک طرفه عصاست موسی این رمه را

یک لقمه کند چو بفکند این همه را

نی سور گذارد او و نی ملحمه را

هر عقل نکرد فهم این زمزمه را

آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب

وان علم که در نشان نگنجد به طلب

سریست میان دل مردان خدای

جبریل در آن میان نگنجد به طلب

آنی که فلک با تو درآید به طرب

گر آدمیی شیفته گردد چه عجب

تا جان دارم بندگیت خواهم کرد

خواهی به طلب مرا و خواهی مطلب

رباعی های جذاب مولوی

از بانگ سرافیل دمیده است رباب

تا زنده و تازه کرده دلهای کباب

آن سوداها که غرقه گشتند و فنا

چون ماهیکان برآمدند از تک آب

امروز چو هر روز خرابیم خراب

مگشا در اندیشه و برگیر رباب

صدگونه نماز است و رکوعست و سجود

آنرا که جمال دوست باشد محراب

امشب ز برای دل اصحاب مخسب

گوش شب را بگیر و برتاب مخسب

گویند که فتنه خفته بهتر باشد

بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب

اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب

کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب

دل چون ماهست در دل اندیشه مدار

انداز تو اندیشه گری را در آب

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب

آنجا که شرابست و ربابست و کباب

عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب

چون سبزه و گل نهید لب بر لب آب

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب

گر بشتابند کودکان تو مشتاب

گر مانده شدند قوم و از دست شدند

این دست تو است زود برگیر رباب

ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب

ای آنکه تو صحت تنی من ایوب

من خود چه کسم ای همه را تو محبوب

من دست همی‌زنم تو پائی میکوب

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب

در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ

چون دلو درین ظلمت چه ره میکن

باشد که برآئی به سر چاه مخسب

مطالب مشابه: زندگینامه مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولانا) + نگاهی بر زندگی استاد شعر و عرفانیت

شعرهای کوتاه شاهکار مولانا

ای روی ترا غلام گلنار مخسب

وی رونق نوبهار و گلزار مخسب

ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب

امشب شب عشرت است زنهار مخسب

ای ماه جبین شبی تو مهوار مخسب

در دور درآ چو چرخ دوار مخسب

بیداری ما چراغ عالم باشد

یک شب تو چراغ را نگهدار مخسب

این باد سحر محرم رازست مخسب

هنگام تضرع و نیاز است مخسب

بر خلق دو کون از ازل تا به ابد

این در که نبسته است باز است مخسب

ای یار که نیست همچو تو یار مخسب

وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب

امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت

زنهار تو اندریم زنهار مخسب

بردار حجابها به یکبار امشب

یک موی ز هر دو کون مگذار امشب

دیروز حدیث جان و دل می‌گفتی

پیش تو نهیم کشته و زار امشب

بی‌جام در این دور شرابست شراب

بی‌دود در این سینه کبابست کباب

فریادِ ربابِ عشق از زخمهٔ او است

زنهار مگو همین ربابست رباب

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب

بی‌خاتم حق ملک سلیمان مطلب

چون عاقبت کار اجل خواهد بود

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

بیکار مشین درآ درآمیز شتاب

بیکار بُدن به خور برد یا سوی خواب

از اهل سماع می‌رسد بانگ رباب

آن حلقهٔ واصل‌شد‌گان را دریاب

حاجت نبود مستی ما را به شراب

یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب

بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی

شوریده و مستیم چو مستان خراب

خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب

زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب

شد جانب دل دید دلی چون سیماب

شد جانب تن دید خراب و چه خراب

دانی‌که چه می‌گوید این بانگ رباب‌؟

اندر پی من بیا و ره را دریاب

زیرا به خطا راه بری سوی صواب

زیرا به سؤال ره بری سوی جواب

در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب

آن لحظه کزو اشک همی‌رفت شتاب

پنهان گفتم به‌راز در گوش دو چشم

مهمان عزیز است‌، بیفزای شراب

دل در هوس تو چون ربابست رباب

هر پاره ز سوز تو کبابست کباب

دلدار ز درد ما اگر خاموش است

در خاموشی دو صد جوابست جواب

ساقی در ده برای دیدار صواب

زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب

بیمار بدن نیم که بیمار دلم

شربت چه بود شراب در ده تو شراب

شعرهای کوتاه شاهکار مولانا

سبحان‌الله من و تو ای در خوشاب

پیوسته مخالفیم اندر همه باب

من بخت توام که هیچ خوابم نبرد

تو بخت منی که برنیایی از خواب

عکس نوشته رباعیات مولانا

شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب

از گشتن گرد شهر کس ناید خواب

عقل است که چیزها ز موضع جوید

تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب

می‌پندارم کاول روز است عجب

در دیدهٔ عشق می‌نگنجد شب و روز

این دیدهٔ عشق دیده دوز است عجب

علمی که تو را گره گشاید بطلب

زان پیش که از تو جان برآید بطلب

آن نیست که هست می‌نماید بگذار

آن هست که نیست می‌نماید بطلب

گر آب حیات خوشگواری ای خواب

امشب بر ما کار نداری ای خواب

گر با عدد موی سر تست امشب

یکسر نبری و سر نخاری ای خواب

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب

برتافته روح او ز گلزار صواب

بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز

در جستن آب زندگی قاضی کاب

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب

از آتش عشق دوست میسوز مخسب

صد شب خفتی و حاصل آن دیدی

از بهر خدا امشب تا روز مخسب

مستند مجردان اسرار امشب

در پرده نشسته‌اند با یار امشب

ای هستی بیگانه از این ره برخیز

زحمت باشد بودن اغیار امشب

هستم به وصال دوست دلشاد امشب

وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب

با یار بچرخم و به دل میگویم

یارب که کلید صبح گم باد امشب

یارب یارب به حق تسبیح رباب

کش در تسبیحِ صد سوالست و جواب

یارب به دل کباب و چشم پرآب

جوشان‌تر از آنیم که در خمِ شراب

آب حیوان در آب و گل پیدا نیست

در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست

چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست

این راه بزن که ره به دل پیدا نیست

آری صنما بهانه خود کم بودت

تا خواب بیامد و ز ما بر بودت

خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت

فریاد ز نرگسان خواب آلودت

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست

در بند توانگری و درویشی نیست

فارغ ز غم جهان و از خلق جهان

با خویشتنش بذره ای خویشی نیست

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت

چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت

از حلقهٔ گوش او چنین پندارم

کانجا که زر است گوش میباید داشت

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست

آن ساده به از دو صد نگار زیبا است

آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است

بنگر چه نگاران که از آن آتش خاست

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست

در مجلس ما نیست ندانیم کجاست

سرویست بلند و قامتی دارد راست

کز قامت او قیامت از ما برخاست

آن پیش روی که جان او پیش صف است

داند که تو بحری و جهان همچو کفست

بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو

امشب چه کند که هر طرف نای و دفست

مطالب مشابه: مجموعه اشعار تک بیتی مولانا؛ شعر کوتاه و زیبای عاشقانه از مولانا

عکس نوشته رباعیات مولانا

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است

انصاف بده چه لایق آن دهن است

شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز

این بی‌نمکی ز شور بختی منست

آنجا که توی همه غم و جنگ و جفاست

چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست

گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست

ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

آن جان که از او دلبر ما شادانست

پیوسته سرش سبز و لبش خندان است

اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال

آهسته بگوئیم مگر جانانست

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است

وان صورت پنهان که طرب را روز است

امروز چو با ما است درو آویزیم

دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

مطالب مشابه را ببینید!