مجله تاپ‌ناز‌

اشعار امیرخسرو دهلوی ( مجموعه شعرهای غزل و رباعی این شاعر بزرگ )

منتخب اشعار امیرخسرو دهلوی را برای شما دوستان آماده کرده‌ایم. امیرخسرو دهلوی شاعر هندی و پارسی گوی قرن هشتم است که سبک شعرش حتی بعد از وفات، شاعران ایرانی و هندی را تحت الشعاع قرار داده بود.

اشعار امیرخسرو دهلوی ( مجموعه شعرهای غزل و رباعی این شاعر بزرگ )

شعرهای زیبای امیر خسرو دهلوی در قالب غزل

تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشت

از جان گله دارم که مرا زنده چرا داشت

اندوه جدایی ز کسی پرس که یک چند

دور فلک از صبحت یارانش جدا داشت

دیوار ترا من حله خار نخواهم

هجرت به دلم گر چه که صد رخنه روا داشت

داغی دگر اینست که از گریه بشستم

آن داغ که دامانت ز خون دل ما داشت

صوفی که خرامیدن تو دیده به صد صدق

بدرید مصلا و کله در ته پا داشت

خسرو به وفای تو دهد جان که در آفاق

گویند همه کان سگ دیوانه وفا داشت

مطالب مشابه: اشعار حزین لاهیجی ( مجموعه غزل، رباعی و قصاید این شاعر بزرگ )

شعرهای زیبای امیر خسرو دهلوی در قالب غزل

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت

بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت

دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما

این نیز ندانست که بی ما نتوان رفت

صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیک

همره شو ای دوست که تنها نتوان رفت

کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانک

با غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت

ماییم و سر کوی تو گر پیش نخوانی

اینجا بتوان مرد و ازینجا نتوان رفت

گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان

گفتن بتوان جان من، اما نتوان رفت

ای قافله، در بادیه ام پای فرو ماند

بگذر که در کعبه به این پا نتوان رفت

مپسند که در پیش لبت مرده بمانم

تا زیسته از پیش مسیحا نتوان رفت

خسرو، پس ازین مذهب خورشید پرستی

مؤمن شده در قبله ترسا نتوان رفت

تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت

بس خرمن مردان که به باد ستمش رفت

هر صبر و سلامت که دل سوخته را بود

اندر شکن سلسله خم به خمش رفت

یوسف چو گذر کرد به بازار جمالش

هر مایه که او داشت به هفده درمش رفت

یک روز به شادی وصالش نرسانید

آن عمر گرانمایه که ما را به غمش رفت

آلوده نشد هیچ گهی دامن نازش

زان خون عزیزان که به زیر قدمش رفت

بسیار سرافگنده به شمشیر سیاست

ای دولت آن سر که به تیغ کرمش رفت

رفت از قلم حکم که در عشق رود جان

القصه، همان رفت که اندر قلمش رفت

جان دید چو خونریزی سلطان خیالش

بستد کفن و تیغ به زیر علمش رفت

بر یاد وی امشب شب خسرو به درازی

کوتاه نشد، گر چه مهی بیش و کمش رفت

جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت

جز طره تو دام بلا را چه توان گفت

آن روی که داده ست خدایت صفت آن

هم خود تو بگو، بهر خدا را، چه توان گفت

چون ماه نو انگشت نمایست دهانت

آن خاتم انگشت نما را چه توان گفت

شد بسته زلفین تو خون در دل نافه

دلبستگی مشک خطا را چه توان گفت

هر لحظه صبا بر سر گل بروزد از ناز

از کرده تو باد صبا را چه توان گفت

شب اشک و دم سرد مرا دید خیالت

پس گفت که این باد هوا را چه توان گفت

گر چشم مرا ابر گهربار توان خواند

خاک کف شمس الامرا را چه توان گفت

بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست

کز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست

گر یافت کسی از لب بی خط اثر ذوق

تا زیست در اندیشه ساده شکران زیست

همچون کمر زر همه با کوفتگی ساخت

آن یار که بر پشته زرین کمران زیست

چون یار از آن دگران شد، بکش ای هجر

زیرا نتوانیم به جان دگران زیست

چون غم کشدم زان لب و زان روی کنم یاد

تا چند توان بر صفت حیله گران زیست

اندر روش زنده دلان، زنده کسی نیست

جز کشته خوبان که در آن مرده آن زیست

ترسم که بمیرد به ته کفش ملامت

خسرو که به دنباله شیرین پسران زیست

ای از تو خوبان خورده خون تو از همه خونخواره تر

عیاره ای کافر دلی چشمت ز تو عیاره تر

من عاشقم بر روی تو، نادان چه سازی خویش را؟

دانی که نبود بی سبب چشم کسی همواره تر

چندی ز جور خود مرا رخساره تر دیدی به خون

لب تر نکردی هیچ گه کز چیست این رخساره تر؟

در کشتن بیچارگان آشفتی و بر من زدی

دانم ندیدی در جهان کس را ز من بیچاره تر

هر روزت آیم بنگرم، پس بار دیگر بی خبر

صد پاره گشته جامه هم، وز جامه جانم پاره تر

از یاوه گردی های دل از جستجوی نیکوان

من از جهان آواره ام، صبرم ز من آواره تر

بگذار دل را، خسروا، چون پند تو می نشنود

خاموش کن دیوانه را، آوار ازان غمخواره تر

ماه ندیدی ار دلا، یار چو ماه من نگر

در رخ او نظاره کن، صنع آله من نگر

گفتمش از لبت چشان، گفت برو، وزین هوس

هجده هزار هم چو خود بر سر راه من نگر

دفع کنم ز گریه من شعله دمی ز توتیا

سوخته جان و دل بسی زآتش و آه من نگر

این طرفم زبان دهد کان توام به جان و دل

چشمک ازان طرف زند، شوخی ماه من نگر

چند خورد سمند تو لاله ز خون عاشقان

گو که گهی به شکر آن روی چو کاه من نگر

کشتنیم بدین گنه کت نظری همی کنم

بوسه چو مست خواهمش، عذر گناه من نگر

سینه ز زخم ناختم چاه شده ست و پر ز خون

رگ چو نمود از درون، رشته چاه من نگر

صوفی خلوت دلم، دامنی از دو دیده خون

پاره مقنع صنم طرف کلاه من نگر

خسرو عاشقان منم، درد دلم که در هوا

گرد شده ست بر سرم، چتر سیاه من نگر

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست

یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست

زان زلف مسلسل که همه برشکند باد

از روی تو بنگر که در ان زیر چه دیده ست

بر قافله صبر مرا نیست ولایت

امروز که مژگان تو لشکر نکشیده ست

این اشک به چشم من از آن جای گرفته ست

کاندر طلب وصل تو بسیار دویده ست

شبهاست چو گل غرقه به خونم که به سویم

از باغ وصال تو نسیمی نوزیده ست

آری، شب امید همه غمزدگان را

صبحی ست که تا روز قیامت ندمیده ست

طاقت چو ندارم که رسانم به تو خود را

فریاد رس، ای دوست، که طاقت برسیده ست

خسرو تن بیجانت به گلزار زمانه

مرغیست که او از قفس سینه پریده ست

ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است

عالم به مراد دل و اقبال غلام است

صیدی که دل خلق جهان بود به دامش

المنت لله که امروز به دام است

چون طالع آن نیست که بوسم لب لعلت

ما را نظری از مه روی تو تمام است

از طاق دو ابروی تو، ای کعبه مقصود

خلقی به گمانند که تا کعبه کدام است

چشم تو اگر خون دلم ریخت، عجب نیست

او را چه توان گفت که او مست مدام است

خسرو که سلامت نکند عیب مگیرش

عاشق که ترا دید چه پروای سلام است

روی تو به پیش نظر آسایش جان است

آزادگی جان من، ار هست، همان است

در شهر چو تو فتنه و مردم کش و بیداد

من زیستن خلق ندانم که چسان است

کو دل شده ای کت نظری دیده و مرده

جانش به عدم رفته و سویت نگران است

ترکی که دو ابروش نشسته ست به دلها

قربانش هزار است اگر چش دو کمان است

کی بر چو تو خورشید رسم من که به خواری

بر خاک در تو سر من نیز گران است

عشق است، ز بابل خرد افسونش، چه داند

هر چند که بنیاد خرد از همدان است

گر خون جگر گریه کند عاشق شهوت

آن دانش که حیضش ز ره دیده روان است

شعرهای زیبای امیر خسرو دهلوی در قالب غزل

زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست

الا که به خونابه دلها نتوان شست

هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن

بدبختی این دیده که آن پا نتوان شست

دریا ز پی بخت بد از دیده چه ریزم

چون بخت بد خویش به دریا نتوان شست

عشق از دل ما کم نتوان کرد که ذاتی ست

چون مایه آتش که ز خارا نتوان شست

از دردی خم شوی مصلای من امشب

کز آب دگر این لته ما نتوان شست

نوشیم می و بر سر خود جرعه فشانیم

هر جای که جرعه چکد آنجا نتوان شست

ای دوست، به خسرو برسان شربت دردی

کز زمزم کعبه دم سگ را نتوان شست

ای قبله صاحب نظران، روی چو ماهت

سرفتنه خوبان جهان چشم سیاهت

تو پادشه کشور حسنی و ملاحت

خوبان جهانند همه خیل و سپاهت

هر گه که ز بازار روی جانب خانه

چون اشک روان گردم و گیرم سر راهت

نزدیک توام چون نگذارند رقیبان

دزدیده بیایم، کنم از دور نگاهت

خسرو چه کنی ناله و هر دم چه کشی آه؟

آن سرو روان را چه غم از ناله و آهت

مطالب مشابه: گلچین اشعار جهان ملک خاتون ( مجموعه اشعار غزل و قصاید و رباعیات )

رباعیات

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت

عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت

این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت درپایم ریخت

ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد

در لعل لبت لولوی خوشاب نهاد

وان خال سیاه برسر ابرویت

هندوست که پا بر سر محراب نهاد

خشخاش که آرایش حلواش کنند

گه در کف و گاه در دهن جاش کنند

برند برای ریزهٔ چند سرش

وانگه سر زیر و پای بالاش کنند

بی معرفت سخن مسلسل چه کنم

بی قوت عقل نکته را حل چه کنم

خواهم خود را درست بینم لیکن

آیینه کج است و دیده احول چه کنم

ای صوفی سیمی به صفایی نرسی

تا جان ندهی به خونبهایی نرسی

تو رهرو و منزلت در خواجه و میر

این ره که تو می‌روی به جایی نرسی

قصاید

خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست

خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست

خوش منزلی است عرصهٔ روی زمین دریغ

کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست

دل در جهان مبند که کس را ازین عروس

جز آب دیده خون جگر در کنار نیست

غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار

کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست

زنهار اختیار مکن بهر منزلی

کانجا بدست هیچکس اختیار نیست

قصاید

زهی ملک خوش چون دو سلطان یکی شد

زهی عهد خوش چون دو پیمان یکی شد

دو چتر از دو سو سر برآورد از در

زمین زان دوابر در افشان یکی شد

پسر پادشاه و پدر نیرسلطان

کنون ملک بین چون دو سلطان یکی شد

ز بهر جهان داری و بادشاهی

جهان‌را دو شاه جهانبان یکی شد

یکی ناصر عهد محمود سلطان

که فرمانش در چار ارکان یکی شد

دگر شه معز جهان کیقبادی

که در ضبطش ایران و توران یکی شد

به دیو و پری گوی، ای بادکاینک

دو وارث به ملک سلیمان یکی شد

کنون روی در چین نیارند ترکان

به هندوستان چون دو خاقان یکی شد

برون شد دوئی از سر ترک وهندو

که هندوستان با خراسان یکی شد

به صد مهمانی صلا داد عالم

چوبر خوان شاهی دو مهمان یکی شد

مطالب مشابه را ببینید!