مجله تاپ‌ناز‌

اشعار حزین لاهیجی ( مجموعه غزل، رباعی و قصاید این شاعر بزرگ )

اشعار حزین لاهیجی ( مجموعه غزل، رباعی و قصاید این شاعر بزرگ )

اشعار حزین لاهیجی را به صورت گلچین در تاپ ناز قرار داده ایم. او جهانگرد و همچنین دانشمندی جانورشناس بود. وی همچنین از آخرین شاعران بزرگ سبک هندی بود. از آثار او می‌توان به تذکره شعرا، دیوان اشعار، صفیر دل و حدیقه ثانی در برابر حدیقه سنایی و تذکارات العاشقین در برابر لیلی و مجنون اشاره کرد. تذکره حزین لاهیجی با سبکی ساده و پخته به نگارش درآمده‌است.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

دیدم صنمی، های صلا، کعبه‌نشین‌ها

بیعانه ببازید به یادش دل و دین‌ها

در عشق، دل از کوثر و رضوان نگشاید

از دوست تسلی نتوان گشت، به این‌ها

صید دلم افتاد به صحرای رمیدن

صیّاد نگاهان! بگشایید کمین‌ها

شد خاک، سر سجده بر آن در قدم تو

بخرام که فرش است به راه تو جبین‌ها

آن کیست که در جلوه‌گهت رخش بتازد؟

کرده‌ست تهی، غمزهٔ بی‌باک تو زین‌ها

در کیش محبت هدف ناوک نازند

ابروی کماندار تو را چله‌نشین‌ها

زیر قلم توست حزین کشور معنی

این نقش ندارند خدیوان به نگین‌ها

داغند، ز رخسار تو ای رشک چمن‌ها

چون لاله، شهیدان به سمن‌زار کفن‌ها

از شرم، صدف را به دهان مهر خموشی ست

تا شد صدف گوهر نام تو، دهن‌ها

خون در جگر نافهٔ دل چون نشود خشک؟

در هر شکن زلف تو افتاده ختن‌ها

با چاشنی لذت زندان غمت رفت

از خاطر یوسف صفتان، یاد وطن‌ها

نگذاشت به جا آتش عشق تو سپندی

من مانده‌ام از سوخته‌جان‌ها تن تنها

دارد لب خاموش، هم‌آغوشی معنی

بر چهرهٔ اندیشه نقاب است سخن‌ها

در خاک، حزین یاد عقیق لب او برد

گرد سر این خاک شود، خون یمن‌ها

رنگینی دکّان شود آن چشم سیه را

از خونم اگر غازه دهد، تیغ نگه را

آن غالیه گون خال، ندانم به چه تقصیر

در نیل کشد اختر این بخت سیه را؟

یک تشنه جگر را به زنخدان تو ره نیست

خضر خط سبز است که دارد سر چه را

امروز زمین، زیر پی لشکر حسن است

بر طرف بناگوش ببین گرد سپه را

پای طلبم، آبله فرسود نگردد

نزدیک کند لغزش اگر، دوری ره را

از چشمهٔ خورشید لبی تر نتوان کرد

منّت، کلف اندود نماید رخ مه را

خوش دوزخ نقدی ست حزین ، آتش خجلت

گیرم که به روی تو نیارند گنه را

نوشیده چمن دردی جام طربش را

با دامن گل پاک نموده ست، لبش را

خوش کرده ام ای دیده به پیوند دل خویش

از سلسله ها، طرّه ٔ عالی نسبش را

در رهگذر پیرهن ار دیده سفید است

نگذاشته ام دست ز دامان، طلبش را

غمگین نیم احوالم اگر یار نپرسد

از شمع نپرسیده کسی، تاب و تبش را

بیرون ز سویدای دل ما نتوان کرد

سودای سیه خانهٔ خال عربش را

فریاد، که کردند جدا، تلخ دهانم

از سایهٔ نخلی که نچیدم رطبش را

بگرفت کنار از برم آن ماه سمن بر

کز پردهٔ دل بافته بودم قصبش را

از کوتهی بخت نباشد ز چه باشد؟

رنجیده ز ما یار و ندانم سببش را

در دوزخ عشقیم، اگر عشق گناه است

انصاف چه شد شعله فروز غضبش را؟

کاری به تماشای گل و لاله نداریم

خوش کرده ام از باغ، شراب عنبش را

شد تیره دل، از تیرگی روز فراقت

بی رحم بگو چون به سر آریم شبش را؟

شوریده سر انداخت به صحرای قیامت

دیوانهٔ صحرای تو، شور و شغبش را

بی اصل و نسب، بوالبشر ایجاد از آن شد

تا از گهر خویش طرازد حسبش را

شوق تو حزین ، ازکشش کعبهٔ گل نیست

دل کعبهٔ عشق است، نگهدار ادبش را

مطالب مشابه: گلچین اشعار جهان ملک خاتون ( مجموعه اشعار غزل و قصاید و رباعیات )

غزلیات

در بغل آرزو کند، تیغ تو تندخوی را

عرضه کنم اگر به گل، زخم شکفته روی را

مشک به کوی بیزدت، طرّه به باد اگر دهی

دل به کنار ریزدت، شانه کنی چو موی را

رشک ریاض خلد شد، دیده ز فیض عارضت

یاد قد تو کردام، سرو کنار جوی را

پرده چه پوشیم که من، در غم دل به عالمی

صبح صفت نموده ام، سینهٔ بی رفوی را؟

هست نقاب دلبران، شرم و حجاب و خال و خط

تیغ برهنه گفته ام، حسن برهنه روی را

دور رسید چون به ما، صاف شراب رفته بود

چرخ کند به ساغرم، درد ته سبوی را

وقت صبوح شد حزین، از می غم به لب چکان

زهر چش ترنّمی، کلک ترانه گوی را

ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را

که صدره شسته طفل اشک من چون مشق یونان را؟

غبار از تربتم چون بید مجنون می کشد بالا

سرافرازی بود افتادگی، طالع نگونان را

چه باید کرد مشت خون خود را؟ مضطرب حالم

سرافرازان نمی خواهند پامال زبونان را

به بند غیر تا باشد، بود دیوانگی ناقص

ز موی سر بود زنجیر پا، کامل جنونان را

نکویان را به خون زاهد و عاشق بود دستی

شراب مذهب و مشرب، حلال این ذوفنونان را

بخار از ارض، با جذب طبیعی بر نمی خیزد

چنین کز خاک ره برداشت چرخ سفله دونان را

حزین ، از معجز لعل که تعلیم سخن داری؟

خروشت، مهر بر لب می زند جادوفسونان را

گذشته است ز گردون لوای رفعت ما

گرفته روی زمین، آفتاب شهرت ما

شکسته رنگی تن، کرده بر جهان روشن

که خاک زر شود از کیمیای صحبت ما

فلک فکنده سپر در مصاف نالهٔ من

بلند کردهٔ دست دل است، رایت ما

ز قیل و قال، مرا وقت جمع تر گردد

بود ز حلقهٔ مجلس، کمند وحدت ما

اگر چه در تَهِ خاکم ز گرد کلفت دل

همان چو آینه باز است چشم حیرت ما

به راه مهر تو هر رخنه ای ست آغوشی

ز چاک سینه دمیده ست، صبح دولت ما

خرد به مشهد ما می رود ز هوش، حزین

مگر ز لای شراب است خاک تربت ما

نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرا

می برد نالهٔ مرغان گرفتار مرا

بس که در پای گلی شب همه شب نالیدم

خون دل می چکد از غنچهٔ منقار مرا

برده دل را و سر غارت ایمان دارد

نگه شوخ تو آورده به زنهار مرا

بود آیا که شبی باز به خوابش بینم؟

شمع بالین شود، این دولت بیدار مرا

سر هم بزمی خورشید ندارم چو مسیح

بگذارید در این سایهٔ دیوار مرا

ابر هرگز نکند دامن دریا خالی

دل کجا می شود از گریه سبکبار مرا؟

بس که ابنای زمان جمله دنی طبعانند

از بها می فکند، جوش خریدار مرا

افعی نرم نما، دشمن جان است حزین

حذر افزون بود از مردم هموار مرا

خامه فروهشته بود، آیت تنزیل را

باز دمیدن گرفت، صور سرافیل را

حجت ناطق منم، کوری دعوی گران

تیغ زبانم گرفت، خطه تخییل را

چون عرق افشان شود، کلک گهر ریز من

با خوی خجلت بشو، حاصل تحصیل را

کودک تی تی کنی! قافیه سنجی بهل

چون به سخن بنگری، صاحب انجیل را؟

جوهریانت مباد، سخرهٔ گیتی کنند

در صف گوهر مکش، مهرهٔ سجیل را

محفل طور است این، شمع مزار تو چیست؟

جانب ایمن مبر، بیهده قندیل را

شوق چو سیمرغ را، بال گشاید بر اوج

در بر خفاش نه، بال ابابیل را

صعوه مسکین کجا، قله ی قاف ازکجا؟

پشّه چه پهلو زند، طنطنهٔ پیل را

ذره چه شوخی کند، با علم آفتاب؟

قطره هماورد نیست، بارقهٔ نیل را

چون لب داوود دل، لحن زبور آورد

بر لب زنبور زن، طعنهٔ تنکیل را

پیش حزین از سخن، عرض تجمّل مکن

تحفه به خاقان مبر، موزه و زنبیل را

بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما

صورت کین، همه مهر است در آیینه ما

دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست

ما ز مهر تو، دل سخت تو ازکینهٔ ما

می نهد شیر محبت به فراغت پهلو

نیستانی شده از تیر جفا، سینه ما

پرده از کار ریا، عشق نگیرد ز کرم

مصلحت هاست درین خرقهٔ پشمینهٔ ما

داد بر باد، تف عشق تو خاکستر دل

همچنان شعله زند خاطرت ازکینه ما

به هوای گل رخسار تو در رقص بود

شعلهٔ عشق در آتشکدهٔ سینهٔ ما

ذره آسا به هوای تو، سراپا مهریم

در دل رشک، گره چون نشودکینه ما؟

بندهٔ جام شرابیم حزین ، زانکه برد

لوث آلودگی، از خرقه پشمینه ما

به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را

نشانی سرو، از بالا بلندان می دهد ما را

نکرد آن غنچه لب در مستیم هر چند کوتاهی

خیال نرگسش، مستی دو چندان می دهد ما را

کنم قالب تهی، چون نقش پا بینم به راه او

خبر از حال زار مستمندان می دهد ما را

اسیر پیچ و تاب موج اشک آلوده مژگانم

فریب سنبل گیسو بلندان می دهد ما را

زبانش آشنا هرگز نشد با حرف بی مغزی

قلم، پیغامی از مشکل پسندان می دهد ما را

به دشت از جلوه های لاله، داغم تازه می گردد

که یاد از سینه های دردمندان می دهد ما را

حزین ، نظارهٔ گل نوبهاران در گلستان ها

تسلی با خیال ارجمندان می دهد ما را

رباعیات

ساقی، رگ ابر آبداری برخاست

گویا که ز چشم می گساری برخاست

تا آینهٔ جام گرفتی در دست

زآیینهٔ خاطرم غباری برخاست

رباعیات

ای تیره شب فراق، پایان وقت است

ای صبح بکش سر از گریبان، وقت است

خون شد دل سنگ از اثر نالهٔ ما

ای زمزمهٔ مرغ سحر خوان، وقت است

با ما زاهد، خیال خامت عبث است

وز سبحه به کف، دانه و دامت عبث است

سودی ندهد شهرهٔ شهری گشتن

ردّ خاصی، قبول عامت عبث است

دردا که دری نسفته می باید رفت

راز دل خود نگفته می باید رفت

می باید داد، جان شیرین بی تو

تلخی ز تو ناشنفته می باید رفت

ما را لب لعل فام می باید، نیست

این شهد نصیب کام می باید، نیست

هجری که سرم خمار ازو دارد، هست

وصلی که مرا مدام می باید، نیست

از روی تو شمع سان نگاهم همه سوخت

وز گرمی خویت اشک و آهم همه سوخت

دامان از اشک سبزه زاری شده بود

برقی بدرخشید و گیاهم همه سوخت

از صومعه تا میکده، پر راهی نیست

از کعبه به بتخانه شبانگاهی نیست

بخرام به طور عشقبازان و ببین

کس نیست که در ذکر انا اللّهی نیست

از خصمی مردمان مرا حال نکوست

یاران همه دشمنند، خصمان همه دوست

با هر که دل آرمید از دوست رمید

وز هر که بتافت روی دل جانب اوست

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست

روی طلب راه نوردان با اوست

پرسید که: مِن اَینَ اِلی اینَ تَروحُ

گفتم از دوست، هم روم باز به دوست

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست

شوریده سرم دامن صحرایی نیست

لحن داوود و حسن یوسف، خوار است

گوش شنوا و چشم بینایی نیست

مطالب مشابه: اشعار مهستی گنجوی ( غزلیات، رباعیات و قطعات )

قطعات

یکی از اهل ورع، گاوی را

جانب مسجد آدینه بخواند

که بیا همره من تا مسجد

گاو از دعوت عابد درماند

گفت با خود که شگفتی ست شگرف

هیچ عاقل سخن این گونه نراند

سنّت و فرض، به من فرمان نیست

گهر ذکر نیارم افشاند

نتوانم که دهم بانگ نماز

می نیارم ورقی قرآن خواند

نه امامت، نه خطابت دانم

سخن از وعظ، نیارم شنواند

گاو را هیچکس از مسجدیان

نه به منبر، نه به محراب نشاند

از پی دعوتم این مرد خدای

بی سبب نیست که این مژده رساند

آب از چاه کشیدن دانم

زیر این بارگران باید ماند

قطعات

مولود عزیز، قرّهٔ العین کمال

افزود کمال، ماه فروردین را

از سال ولادتش، دهد نام، خبر

بشماری اگر، میرضیاء الدّین را

احرام روضه شیخ، بستیم و شد میّسر

گردید دیده روشن، از نور باهرِ شیخ

سالی که این سعادت، ما را میّسر آمد

تاریخ این زیارت گردید، زایر شیخ

مطالب مشابه را ببینید!