مجله تاپ‌ناز‌

غزلیات بیدل دهلوی / مجموعه عاشقانه ترین اشعار این شاعر کهن

غزلیات بیدل دهلوی شاعر مهن فارسی را برای شما دوستان قرار داده ایم. بیدِلْ، ابوالمعالی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی شاعر پارسی گوی هند و صوفی و نماینده برجسته سبک هندی استکه از سالیان گذشته دارای جایگاهی خاص در علم و ادب فارسی بوده است.

غزلیات بیدل دهلوی / مجموعه عاشقانه ترین اشعار این شاعر کهن

اشعار عاشقانه بیدل دهلوی

به حیرت آینه پرداختند روی تو را

زدند شانه ز دلهای چاک موی تو را

چه آفتی تو که از شوخیت زبان شرار

به‌کام سنگ برد شکوه‌های خوی تو را

زخار هر مژه صد ر‌نگ موج‌ گل جوشد

به دیده‌ گر گذر افتد خیال روی تو را

غلام زلف تو سنبل‌، اسیر روی تو گل

بنفشه بنده خط سبز مشکبوی تو را

ز رنگ غازه فروشد به شاهدان چمن

نسیم اگر برباید غبار کوی تو را

ز تیغ ناز توام این قدر امید نبود

به  زخم دل‌ که روان‌ کرد آب جوی تو را

ندانم از دل تنگ‌ که جسته است امشب

که غنچه‌ها به قفس‌ کرده‌اند بوی تو را

به حرف آمدی و زخم‌ کهنه‌ام نو شد

به حیرتم چه نمک بود گفت و گوی تو را

تپیدن دل عشاق نسخه‌پرداز است

دقایق  طلب  و بحث جستجوی تو را

بهار حسرت ما زحمت خزان نکشد

شکستگی نبرد رنگ آرزوی تو را

درین چمن به‌ چه سرمایه‌ خوشدلی بیدل

که شبنمی نخریده‌ست آبروی تو را

اشعار عاشقانه بیدل دهلوی

گداز سعی دلیل است جستجوی تو را

شکست آینه‌، آیینه است روی تو را

ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم

بهشت‌و دوزخ ماکرده‌اند خوی تو را

به هرطرف نگری، شوق‌،‌محو خودبینی‌ست

دکان آینه‌گرم است چارسوی تو را

به ترهات مده زحمت نفس زاهد

که ازاثر، نمکی نیست های وهوی تورا

ز خاک میکده سرمایهٔ تیمم‌گیر

که هیچ معصیتی نشکندوضوی‌تورا

به‌چاک جیب سحر فکربخیه برباد است

گسسته‌اند چو شبنم ز هم رفوی تو را

چه لازم است‌کشی انتظار تیغ اجل

فشارآب بقا بس بودگلوی تو را

بود به جرم درستی شکست‌کار حباب

پری‌ست آنکه تهی می‌کند سبوی تورا

غم شکنجهٔ اوهام تا به‌کی خوردن

به رنگ آن همه نشکسته‌اند بوی تورا

زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل

کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا

مطالب مشابه: غزلیات وحشی بافقی { ۴۰ شعر عاشقانه غزل از شاعر بزرگ ایرانی }

عکس نوشته اشعار غزلیات بیدل دهلوی

بدزدگردن بی‌مغز برفراخته را

به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را

در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد

قمارخانهٔ امید رنگ باخته را

به‌گردن دل فرصث‌شمار باید بست

ستم ترانهٔ گریال نانواخته را

جهان پسث مقام عروج فطرت نیست

نگون‌کنید علم‌های سرفراخته را

تکلف من و مای خیال بسیار است

نیاز خوب کن افسانه‌های ساخته را

ز خلق‌گوشه‌گرفتن سلامت است اما

خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را

فروتنی‌کن و تخفیف زیرد‌ستان باش

که رنجهاست به‌گردن سر فراخته را

تلاش ما چوسحرشبنم حیا پرداخت

عرق شد آینه آخر نفس‌گداخته را

حق است آینه‌، ا‌ینجا‌، خیال ما وتو چیست

که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را

به طبع‌کارگه عشق آتش افتاده است

کسی چه آب زند آشیان فاخته را

چوسود اگربه فلک رفت‌گرد ما بیدل

ز سجده نیست‌امان عجز خودشناخته را

عقبه‌ای دیگر نباشد روح از تن رسته را

نیست بیم سوختن دود زآتش جسته را

شکوه ازگردون دلیل‌تنگدستیهای ماست

ناله در پرواز باشد طایر پربسته را

انتظام عافیت از عالم کثرت مخواه

بی‌ثبات‌است اعتبار رنگ و بوگل دسته‌را

همچوسروآزادگان را قیدالفت راستی‌ست

خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را

از زبان چرب و نرم خلق دارم وحشی

کز دهان شیر نشناسم دهان بسته را

جوهر وارستگان مشکل اگر ماند نهان

راه در چشم‌است‌گرد بر زمین ننشسته را

از شکستن دل نمی‌افتد ز چشم اعتبار

کس نمی‌خواهد ته پا شیشه بشکسته را

موج چون با یکدگر جوشیدگوهرمی‌شود

دل توان‌گفتن نفسهای به هم پیوسته را

غنچه‌ها در بستر زخم جگر آسوده‌اند

ای نسیم آتش مزن دلهای الفت خسته را

باکلام آبدارت‌کی رسد لاف‌گهر

بیدل اینجا اعتباری نیست حرف بسته را

نیست باک از برق آفت دل به‌آفت بسته‌را

زخم‌خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را

برنمی‌آید درشتی با ملایم‌طینتان

می‌شکافد نرمی مغز استخوان پسته را

خاک نتواند نهفتن جوهر اسرار تخم

طبع‌دون‌کی پاس داردنکتهٔ سربسته را

یأس‌ ‌کرد آخر سواد موج دریا روشنم

خواندم‌از مجموعهٔ آفاق نقش شسته‌را

نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باک

نیست از زنجیرپروا نالهٔ وارسته را

خصم عاجز را مدارا کن اگر روشندلی

می‌کشد شمع ازمژه خاربه‌پا بشکسته را

نسخهٔ حسن آنقدر روشن سوادافتاده است

کز تغافل می‌توان خواندن خط نارسته را

محو شد هستی و تشویش من و ما کم نشد

شبهه‌بسیار است مضمون ز خاطرجسته را

تا زغفلت وارهی درفکرجمعیت مباش

تهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس

پاس‌گوهر نیست‌ممکن رشتهٔ بگسسته‌را

عکس نوشته اشعار غزلیات بیدل دهلوی

شعرهای عاشقانه غزل

قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را

در دل مینا برون‌ گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت و نور است یکسان تن‌به‌غفلت‌داده‌ را

ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق

نیست خطی جز دریدن نامه‌های ساده را

همچو گوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع‌ کن

چند چون‌ کف بر سرِ آب افکنی سجاده را

نیست سرو از بی‌بری ممنون احسان بهار

بارِ منّت خم نسازد گردن آزاده را

آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی

نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را

اشکِ یأس‌آلوده بود از دیده بیرون ریختم

خاک بر سر کردم این طفل ندامت‌زاده را

هرکجا عبرت سواد خاک روشن می‌کند

خجلت‌ِ کوری‌ست چشم از نقشِ پا نگشاده را

بی‌نفس‌ گشتن طلسم راحت دل بوده است

موج منزل می‌زنم تا محو کردم جاده را

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دل‌ها کرده‌ایم

نسبتی با زلف می‌باشد سرِ افتاده را

کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را

ناتوانی سخت افشرده‌ست نبض جاده را

وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست

کم نسازد می‌کشی خمیازه جام باده را

از زبان خامشی تقریر من غافل مباش

جوهرتیغ است این موج به جا استاده را

نیست ممکن رنگ را با بوی‌گل آمیختن

کم رسد گردکدورت دامن آزاده را

بی‌تکلف شعله جولان تمنای توایم

نقش پای ما به رنگ شمع سوزد جاده را

شوخی چشمت هم‌از مژگان توان دیدآشکار

گردن مینا بود رگهای تاک این باده را

سینه صافی می‌کند آیینه را دام مثال

از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را

موج درگوهر زآشوب تپشها ایمن است

نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را

زندگی نذر فناکن از تلاش سوده باش

حفظ تاکی مشت خاری سوختن آماده را

ساز ‌خسّت نیست بیدل بی‌درشتیهای طبع

کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را

مطالب مشابه: اشعار باباافضل کاشانی / مجموعه اشعار این شاعر بزرگ در قالب غزل و رباعی

شعرهای عاشقانه غزل

گل بر رخت‌گشود نقاب‌کشیده را

آیینه آب داد ز روی تو دیده را

عمریست درسم‌از لب‌لعل خموش تست

یعنی شنیده‌ام سخن ناشنیده را

ماییم و حیرتی و سر راه انتظار

امید منقطع نشود دام چیده را

نتوان به وحشت از سر آسودگی‌گذشت

دام ره است‌گوش صدای رمیده را

خالی‌ست بزم صحبت ما ورنه در میان

فرصت‌کجاست اشک ز مژگان چکیده را

اندیشه فال وهم زد و عمر نام‌کرد

گرد رم به دام نفس واتپیده را

گرداب را نشد خس و خاشاک عیب‌پوش

مژگان ندوخت چاک گریبان دیده را

دردسر زبان مده از حرف نارسا

از خم برون میار می نارسیده را

در زیر چرخ یک مژه راحت طمع مدار

آفت‌شناس سایهٔ سقف خمیده را

کرد آب بی‌زبانی مینای بسملم

در موج خون صداست‌گلوی بریده را

خواری جزای پای ز دامن‌کشیدن است

دریاب اشک از مژه بیرون دویده را

تا زندگی‌ست عمر اقامت نصیب نیست

وحشت شکسته دامن صبح دمیده را

در دام اضطراب‌کشد عشق را هوس

آرام نیست آتش خاشاک دیده را

بیدل به دام سبحه محال است فکر صید

بی‌موج باده طایر رنگ پریده را

نیست با مژگانْ تعلق اشکِ وحشت‌پیشه را

دانهٔ ما دامِ راه خویش داند ریشه را

عیشِ ترکِ خانمان از مردم آزاد پرس

کس نداند جز صدا قدرِ شکستِ شیشه را

می‌شود اسرار دل روشن ز تحریک زبان

می‌دهد این برگ‌، بوی غنچهٔ اندیشه را

کم ز هول مرگ نبوَد غلغل شور جهان

نعرهٔ شیر است مطرب مجلسِ این بیشه را

همتِ فرهادِ ما را سرنگونی می‌کُشد

ناخنِ خاریدنِ سر گر شمارد تیشه را

گر شود دشمن ملایم، چشمِ لطف از وی مدار

مومیایی چاره ننماید شکست شیشه را

طبع را فیض خموشی می‌کند معنی‌شکار

نیست دامی جز تأمل وحشیِ اندیشه را

موج صهبا گر به‌ مستان زندگی بخشد رواست

از رگ تاک است میراث‌ کرم این ریشه را

عشق بردارد اگر مهر از زبان عاجزان

نالهٔ یک نی به آتش می‌دهد صد بیشه را

نور این آیینه را جوهر نمی‌گردد حجاب

نیست مژگان سدِ ره چشمِ تماشاپیشه را

گر نباشد بی‌تمیزی‌ها مآل‌ِ کارِ عشق

کوهکن بر صورت شیرین نراند تیشه را

مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره‌ نیست

تنگ‌دستی باز می‌دارد ز قُلقُل شیشه را

مطالب مشابه را ببینید!