مجله تاپ‌ناز‌

گلچین اشعار جهان ملک خاتون ( مجموعه اشعار غزل و قصاید و رباعیات )

گلچین اشعار جهان ملک خاتون در تاپ ناز برای شما دوستان اهل شعر آماده شده است. جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو، شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمه دوم سده هشتم هجری می‌زیست.

گلچین اشعار جهان ملک خاتون ( مجموعه اشعار غزل و قصاید و رباعیات )

غزلیات

جز شب وصل تو جانا که کند چارهٔ ما

خود نگویی چه کند خستهٔ بیچارهٔ ما

مدّتی تا دل سرگشته به عالم گشته‌ست

تا چه شد حال دل خستهٔ آوارهٔ ما

اینچنین خسته‌روان کز غم هجر تو منم

هم مگر شربت وصل تو کند چارهٔ ما

گفتم ای دوست به وصلم ننوازی گفتا

چه کنم نرم نگشته‌ست دل خارهٔ ما

دل به من گفت برو زلف سمن‌ساش بگیر

گفتم ای دل چه کنم نیست بدان یارهٔ ما

از غمم جان به لب آمد ز جهان سیر شدم

که ندارد بجز از غم دل غمخوارهٔ ما

شکر الطاف تو ای دوست نمی‌یارم گفت

چه نکرده‌ست بگو لطف تو دربارهٔ ما

عشقبازی‌ست کنون با رخ تو پیشهٔ ما

از سر لطف نگارا بکن اندیشهٔ ما

رهروان ره عشقیم و بیابان فراق

از لب لعل خدا را تو بده توشهٔ ما

ماه شبگرد من آن جان جهان پیمایم

بانگ درداد که زنهار مچین خوشهٔ ما

سرو جانی تو بیا بر سر و جانم بنشین

چون سرایی‌ست یقین خوش بود این گوشهٔ ما

گلبن وصل تو با شحنهٔ هجران می‌گفت

لطف فرما و مکن از دو جهان ریشهٔ ما

گفتم اندیشه وصلی بکن آخر گفتا

بازگردد ز حیا شیر نر از بیشهٔ ما

باشدم سرو صفت راست ثبات قدمی

دلبرا در دو جهان نیست جز این پیشهٔ ما

دلبر سنگ دلِ شوخِ جفاپیشهٔ ما

نگذرد بر دل سنگین تو اندیشهٔ ما

شب هجرانت درازست و چو زلفت تاریک

ننهادی بجز از خون جگر توشهٔ ما

بیخ مهر رخ ما گرچه ز دل برکندی

جز وفای بت مه رو نبود پیشهٔ ما

خرمن ماهِ رُخش را مترصّد بودم

بانگ زد لعل لبش گفت مچین خوشهٔ ما

قامت سرو بلندش به تفاخر می‌گفت

در دل ماء معین است همه ریشهٔ ما

خونم از مردمک دیده روانست به جوی

رحمتت نیست تو بر خون جگرگوشهٔ ما

افتاده در دلم ز دو زلف تو تاب‌ها

زان هر شبم ز غصّه پریشانست خواب‌ها

مهمان دیده است همه شب خیال تو

آرم برای بزم خیالت شراب‌ها

خون دل از دو دیدهٔ مهجور می‌کنم

اندر پیاله وز جگر خود کباب‌ها

گفتم نظر به حال من خسته‌دل فکن

از روی لطف دوست شنیدم جواب‌ها

گفتم مکن جفا به من خسته بیش ازین

کز دیده رفت در غم هجرم شراب‌ها

تابم ببردی از دل مجروح ناتوان

دادی مرا به دست غم هجر تاب‌ها

مه در نقاب می‌نتوان دید در جهان

بگشا به لطف از رخ چون مه نقاب‌ها

مطالب مشابه: اشعار مهستی گنجوی ( غزلیات، رباعیات و قطعات )

غزلیات

صبر می باید دلا در کارها

با تو گفتم این حکایت بارها

در ره عشق و بیابان فراق

صبر می‌باید تو را خروارها

بس گنه دارم ز کردارم مپرس

شرمسارم نیک از آن کردارها

چون نچیدم یک گل از بستان وصل

در دل و جانم شکست آن خارها

بود پندارم که پیوندم به وصل

نیست حاصل هیچ ازین پندارها

در درون ما چرا افروختی

از فروغ مهر خود این نارها

از دو چشم سرخوش و آشوب زلف

در جهان انگیخته بازارها

چشم سرمستت جهان در خود گرفت

در دل من هست ازو آزارها

یاریی باید مرا از لطف تو

چون نیاری برنیاید کارها

ای عارض زیبای تو خندیده بر گلزارها

وز بوی زلف دلکشت آشفته شد بازارها

حال دل پُر درد خود پنهان ز تو چون دارمش

سرّی ز تو پنهان بود؟ ای واقف اسرارها

از گلستان وصل او هستند هر کس با نصیب

هجران آن گلرخ مرا در دل شکستم خارها

جور بتان آزری آورد جان ما به لب

ای بر دل افگار من زآن آزری آزارها

یکباره از وصلت دری بگشوده‌ای بر جان من

وز روز هجرانت مرا بر دل نشسته بارها

از شادی وصلت منم محروم و محزون از چه روی

ای جان، ز غم بنهاده‌ای بر جان ما خروارها

گفتم به هجران بیش از این آخر تحمّل چون کنم

گفتا جهان مشتاب تو، صبری بکن در کارها

قد تو سر کشد از جمله سرو بستان‌ها

رخ تو طعنه زند بر گل گلستان‌ها

کشید سر ز من خسته‌دل چو سرو روان

ببرد دل ز برم آن صنم به دستان‌ها

صبوح روی تو خورشید عالم‌آرای است

رخ چو ماه تو شمع همه شبستان‌ها

به روی چون گل خود صبحدم نمی‌شنوی

خروش بلبل و بانگ هزاردستان‌ها

وزید باد بهاری جهان منوّر شد

نمی‌کشد دلم الّا به سوی بستان‌ها

بهار و لاله و گل چون دمید در بستان

جمال طلعت زیبای تو شکست آن‌ها

مرا که سیب زنخدان تو علاج دلست

کجا برم به جهان جمله بار بستان‌ها

دلم ز دست فراقت به جان رسید بیا

بیا که پشت امیدم ز غم خمید بیا

بگشت پیک نظر در جهان بسی باری

چو روی خوب تو جانا کسی ندید بیا

شبی ز روی عنایت هوای ما کردی

ز باد صبح دو گوشم چنین شنید بیا

بیا که غنچه بستان دل ز دست فراق

ز شوق روی تو صد پیرهن درید بیا

بیا که تا تو برفتی ز دیده‌ام دل تنگ

هزار دست ندامت ز غم گزید بیا

تو سرو ناز چمن پروری و مسکین دل

به خاک راه تو چون ما به سر دوید بیا

بیا و ناز مکن بیش ازین که جسم ضعیف

جهان فروخت و غمت را به جان خرید بیا

صنما سنگ دلا سرو قدا مه رویا

دلبرا حوروَشا لاله رخا گل بویا

شیوه از چشم تو آموخت مگر نرگس مست

روشنی از تو ربوده‌ست مه و خور گویا

مشک در نافهٔ آهوی ختن پندارم

به نسیم سر زلف تو مگر شد بویا

همچو سرو ار بخرامی بر ما نیست عجب

گر شدم دیدهٔ جان در غم رویت دریا

گوهر پاک تو تا گشت ز چشمم پنهان

شده در بحر غم عشق جهانی جویا

تو گلی تازه به بستان ملاحت باری

بلبل طبع جهان بر گل رویت گویا

بس خرابست مرا کار به هجران رخت

ز شب وصل توان کرد جهان را احیا

رباعیات

خالی به میان ابروان دارد دوست

کان را دلم از میان جان دارد دوست

گوید که تو را دوست ز دل می دارم

از دل نه که ما را به زبان دارد دوست

از بس که بیازرد دل دشمن و دوست

گویی به گناه هیچ کندندش پوست

وقتی غم او بر همه دلها بودی

اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست

مطالب مشابه: غزلیات بیدل دهلوی / مجموعه عاشقانه ترین اشعار این شاعر کهن

رباعیات

فریاد ز جور دشمن و فرقت دوست

کاین هر دو بلا به نزد و امّا نه نکوست

کردند جفا بسی نه بر حق الحق

«از شیشه همان برون تراود که دروست»

بر ذکر تو دایماً زبانم جاریست

همراه تو دل به خواب و در بیداریست

از روی کرم نظر به حالم فرمای

کاین دل به غم عشق تو بس بازاریست

این گردش گردون که چو لعبت بازیست

هردم به طریقه ای و هردم سازیست

ای کودک دل به بازی از راه مرو

کاندر ره عشق عاشقان هم رازیست

ایام بهار و گل و خرّم روزیست

کاندر پی آن بهار هم نوروزیست

خوش دار دل و مباش غمگین ز جهان

در دفتر عمر بین که روزی روزیست

قصاید

ای ز امر کن فکانت گشته پیدا کاینات

ذات بی چون تو را ترک صفت عین صفات

با کمال قدرتت کار دو گیتی بی محل

با ثبات ملکتت ملک دو عالم بی ثبات

شمّه‌ای از فیض فضلت عذرخواه غافلان

لمعه‌ای از تاب قهرت کارساز حادثات

نیست در فکرم ز مرگ و زندگی امّید و بیم

بیم و امّیدم تویی ای خالق موت و حیات

بادی از لطف تو گر بر صحن غبرا بگذرد

عیسی مریم شود هر ریزه از عَظم رُفات

گر چکد از ابر احسانت بر انسان قطره‌ای

از نهاد مؤمن و مشرک بشوید سَیّئات

ور سموم صرصر عَنف تو آید در وجود

محو گردد صورت هستی ز لوح کاینات

آنکه شد در راه عرفان با هوایت یک جهت

گشت در دنیا و دین فارغ ز تشویش جهات

وآنکه با گنج قناعت شد مقیم کنج فقر

سوی گنج حاصل کونین ننمود التفات

یارب از من خدمتی شایسته ناید در جهان

کز نکوکاری توانم داشت امّید نجات

عفو کن جرمم مکن محرومم از رحمت که من

تکیه بر لطف تو می‌دارم نه بر صوم و صلات

مطالب مشابه را ببینید!