مجله تاپ‌ناز‌

جملات قشنگ کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی به همراه عکس نوشته های زیبا

جملات قشنگ کتاب سال بلوا اثر عباس معروف به همراه عکس نوشته های زیبا را در تاپ ناز قرار داده ایم. کتاب سال بلوا، رمانی نوشته ی عباس معروفی است که نخستین بار در سال 1992 وارد بازار نشر شد. داستان این رمان ارزشمند و به یاد ماندنی در قالب خاطراتی در ذهن شخصیت اصلی، دختری به نام نوشافرین، روایت می شود. نوشافرین یا نوشا، دختر مردی پرنفوذ به نام سرهنگ نیلوفری است که به منظور پیشرفت در کار خود، به شهری کوچک در حوالی استان سمنان به نام سنگسر می رود.

جملات قشنگ کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی به همراه عکس نوشته های زیبا

جملات بسیار زیبای سال بلوا

ماهی‌ها از ترس آدم‌ها ماهی شده اند و به آب پناه برده اند ولی آن جا هم در امان نیستند

وقتی سر قدرت دعوا دارند، با همچیز مردم بازی میکنند، ساده نباش.

شک، اساس ایمان است.

چرا فرار میکنی؟

میترسم.

از من؟

نه، از عشق.

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند… ؟!

در سرزمین بی آدم، دین بی معناست.

هر جنگی به خاطر صلح در می‌گیرد، و هر صلحی مقدمه ای است بر جنگ.

آدم عاقل نمی‌نشیند بی خود و بی جهت آبغوره بگیرد. غم ندارید، به استقبالش رفته اید. همین جور می‌شود که خدا یک درد بی درمان می‌دهدو یک غم می‌گذارد تو سینه آدم.

جملات بسیار زیبای سال بلوا

خوشیمان را به رنج دیگران نمی‌خریم.

مردم هریک دردی دارند که دیگری نمی‌فهمد

خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خب حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی می‌کشی و می‌نشینی…

و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می‌کشند گریه کردم. دخترهایی که بعدها از خود متنفر می‌شوند و مثل یک درخت توخالی ، پوسته‌ای بیش نیستند. و عاقبت به روزی می‌افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمی‌دانند چرا زنده‌اند…

مطالب مشابه: بیوگرافی عباس معروفی / از آغاز تا زندان، تبعید و خلق شاهکارهای ادبی

عکس نوشته جملات سال بلوا

بدبختی بزرگ بشر چیست؟ از همین که آدم دینش را درست نباشد و نداند که نداند که نداند، یا چه می‌دانم، آن کس که بداند که نداند که بداند.

آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان می‌گفت فارابی حکیم هنرمندی بوده که نظیرش را دنیا به خود ندیده است، سازش را برمی داشته می‌رفته وسط جماعت، شروعم میکرده به زدن. مردم را به خنده وا می‌داشته که غش و ریسه می‌رفته اند، بعد دستگاه عوض می‌کرده، گریه شان را در می‌آورده، و بعد همین جور که می‌زده، خوابشان می‌کرده و می‌رفته یک محله دیگر. فکر کردم ما توی این دنیا، بین این همه آدم یک مرد این جوری نداریم که بتواند با سازش ما را به گریه بیندازد و روحمان را سبک کند.

شاید به خاطر خود عشق باشد که عشاق به هم نمی‌رسند، و یا اگر برسند، زمانه بینشان جدایی می‌اندازد و چنان پرتشان می‌کند که از این سر و آن سر عالم بیفتند بیرون.

توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می‌بندند، خاصیتش را از دست می‌دهد، واسه همین است که پیشرفت نمی‌کنیم.

گفت: «هیچ میدانی مردها، همه مردها بچه اند.»

«بچه اند؟ چرا؟»

«زن‌ها همیشه مادرن و مردها بچه»

«تا به حال نشنیده بودم، خیال هم نمی‌کنم کس دیگری به این حرف معتقد باشد».

«ما مردها همیشه بچه ایم اما به زبان نمی‌آوریم یا شاید نمی‌خواهیم بگوییم که بچه ایم. اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ می‌گوبد، حتما خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده».

«این فکر همین حالا به مغزت خطور کرد؟»

«نه، روزها وقتی سرم به کار گرم است به این چیزها فکر می‌کنم. مثلاً فرهاد، مجنون، پادشاه، شاعر، من، هرکس که باشد همیشه دلش می‌خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد. می‌گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده است، اما پشت هیچ زنی، هرگز مردی نیست.

هنر هم راهی است برای رستگاری بشر.

چه حرفی؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست.

عمرباخته ها، عاشق عمر دیگران می‌شوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، دیگران را هم نابود می‌کنند، با حرف‌های قشنگ، وعده‌های فریبنده، سلیقه‌های یکنواخت، زبان بازی، زبان بازی و همه اش دروغ، ظاهر دروغ، خوشگلی‌های دروغ.

آمد.

با همان کت و شلوار مشکی راه راه، پیرهن سفید، و موهای صاف و سیاهی که با هر نسیمی زیر و زبر می‌شد. غنچه ای سر جیب کتش گذاشته بود که خیلی از کراوات قشنگ‌تر بود.

توی دلم گفتم الهی من فدای تو بشوم، من غنچه گل سرخ را از هزارتا کراوات بیشتر می‌پسندم.

چه دسته گل قشنگی آورده ای، از کدام باغ چیده ایشان؟ می‌دانستی آبی و قرمز و بنفش چه غوغایی می‌کنند؟

متن های طلایی از کتاب سال بلوا

چه حرف ها! مگر ما می‌توانیم شخصیت آدم‌ها را تعیین کنیم؟ چرا هرکس که به‌های و هوی دنیا دل نمی‌دهد، می‌شود بی سر و پا؟ نکند کوزه گرها این جورند؟

مطالب مشابه: جملاتی از کتاب عادت های اتمی (جملات و بریده های جذاب از این کتاب انگیزشی)

متن های طلایی از کتاب سال بلوا

پدرم می‌گفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود می‌آید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم الراحمین است.

پسری که عاشق کبوترها و خرگوش‌ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟

بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه‌ها و حتا آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.

گاهی احساس می‌کردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همه جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.

انعکاس صداش انگار روی آب حوض موج می‌خورد و ماهی‌ها از ترس سر به زیر آب می‌بردند. یک لحظه به فکرم رسید که ماهی‌ها از ترس آدم‌ها ماهی شده اند و به آب پناه برده اند، ولی در آن جا هم امان نیستند.

باد هم نمی‌وزید، اما موهاش روی ابروهاش می‌لغزید. حتا چند پر از موها تا دم چشم هایش هم بود. توی دلم گفتم کی موهات را شانه می‌زند؟ اگر زبانم بند نیامده بود می‌پرسیدم: «کی موهات رو مرتب می‌کند؟»

مطالب مشابه را ببینید!