مجله تاپ‌ناز‌

غزلیات وحشی بافقی { ۴۰ شعر عاشقانه غزل از شاعر بزرگ ایرانی }

غزلیات وحشی بافقی را در تاپ ناز برای شما عزیزان آماده کرده‌ایم. وحشی بافقی یکی از شاعران بزرگ تاریخ ایران در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهرستان بافق استان یزد متولد شد. او تحصیلات ابتدایی خود را در همین شهر گذراند و سپس در کنار برادرش «مرادی بافقی» و اساتیدی مثل «شرف‌الدین علی بافقی» علم ادب را یاد گرفت و پس از آن مدتی به کاشان رفت.

غزلیات وحشی بافقی { ۴۰ شعر عاشقانه غزل از شاعر بزرگ ایرانی }

شعرهای عاشقانه وحشی بافقی

می‌توانم بود بی تو تابِ تنهاییم هست

امتحانِ صبرِ خود کردم شکیباییم هست

حفظِ ناموسِ تو منظور است می‌دانی تو هم

ورنه صد تقریبِ خوب از بهرِ رسواییم هست

سویِ تو گویم نخواهد آمد اما می‌شنو

ایستاده بر درِ دل صد تقاضاییم هست

نی همین دادِ تغافل می‌دهد خودرایِ من

اندکی هم در مقامِ رشک‌فرماییم هست

گر شراب این است کـاندر کاسهٔ من می‌رود

پر خماری در پیِ این باده‌پیماییم هست

گرچه هیچم نیستم همچون رقیبان دربه‌در

امتیازی از هوسناکانِ هرجاییم هست

وحشی ام من کی مرا وحشت گذارد پیشِ تو

گرچه می‌دانم که در بزمِ تو گنجاییم هست

شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست

اگر غلط نکنم از منش ملالی هست

ز رشک قرب من ای مدعی خلاص شدی

ترا نوید که بر خاطرش خیالی هست

به رخصت تو که رفتیم و درد سر بردیم

ترا ملالی و مارا هم انفعالی هست

به بوستان تو گر مرغ ما نمی‌گنجد

گرش ز بال درستی شکسته بالی هست

تو بد مزاج چه بی اعتدال و بد خویی

طبیعتی و مزاجی و اعتدالی هست

سفارش دل خود با تو این زمان گفتم

ز گریه روز وداع توام مجالی هست

چو قصد رفتن آن کوی کرد وحشی گفت

که فکر باطل و اندیشهٔ محالی هست

مطالب مشابه: اشعار باباافضل کاشانی / مجموعه اشعار این شاعر بزرگ در قالب غزل و رباعی

شعرهای عاشقانه وحشی بافقی

عکس نوشته اشعار وحشی بافقی

تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست

طاقت و صبر مرا حوصلهٔ خواری هست

با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد

کز من و جان منش نیز مددکاری هست

می‌خرم مایه هر شکوه به سد شکر ز تو

من خریدار، گرت جنس دل آزاری هست

گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند

آنکه در قید کسش ذوق گرفتاری هست

ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گل

ورنه در شهر بسی لعبت بازاری هست

شکر جورش کن و خشنودی او جو وحشی

که درازست شب حسرت و بیداری هست

اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست

میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست

ز هر دری که نهد حسن پای ناز برون

بر آستانهٔ آن در سر نیازی هست

اگر مکلف عشقی سر نیاز بنه

که هر که هست به کیش خودش نمازی هست

چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست

حقیقتی پس هر پردهٔ مجازی هست

میان عاشق و معشوق کی دویی گنجد

برو برو که تو پنداری امتیازی هست

وداع خویش کن اول اگر رفیق منی

که این رهیست خطرناک و ترکتازی هست

نه احتراز از آن جانب است همواره

گهی ز جانب وحشی هم احترازی هست

از عرض نیازم چه بلا بی‌خبرش داشت

آن ناز نگه‌دزد که پاس نظرش داشت

فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم

صیاد ز مرغان دگر بسته‌ترش داشت

بلبل گله می‌کرد ز گل دوش به صد رنگ

گل بود که هر دم به زبان دگرش داشت

این عشق بلایی‌ست، شنیدی که چه‌ها دید

یعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت

بر هر که شنیدم که غضب کرد زمانه

دیدم که به زندان تو بیداد گرش داشت

این طی مکان بین که ز هر جا که برون تاخت

وحشی نگران بود و سر رهگذرش داشت

از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت

هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت

بود روزی آن عنایت‌ها که با ما می‌نمود

خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت

دوش کـآمد با رقیبان مست و خنجر می‌کشید

غیرِ قصدِ کشتنِ ما هیچ مقصودی نداشت

عشق غالب گشت اگر در بزمِ او آهی زدم

کی فروزان گشت جایی کـآتشی دودی نداشت

جایِ خود در بزمِ خوبان شمع‌سان چون گرم کرد

آنکه اشکِ گرم و آهِ آتش‌آلودی نداشت

داشت سودای رخش وحشی به سر در هر نفس

لیک از آن سودا چه حاصل یک دمش سودی نداشت

وحشی از دردِ محبت لذتی چندان نیافت

هرکه جسمی ریش و جان دردفرسودی نداشت

رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت

تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد

تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت

به جذبهٔ نگهی کز پیش کشان می‌برد

چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت

کرشمه‌ای که جنون آورد تعقل آن

بلای دانش صد هوشمند کرد و گذشت

یکی قبول نکرد از هزار تحفهٔ جان

بهانه غمزهٔ مشکل پسند کرد و گذشت

که بود این، که ز چشم بدش گزند مباد

که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت

رسید و باز به اندک ترحمی وحشی

زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت

مطالب مشابه: اشعار زیبای قطران تبریزی در قالب رباعیات، ترجیعات و قصاید

عکس نوشته اشعار وحشی بافقی

ز پیش دیده تا جانان من رفت

تو پنداری که از تن جان من رفت

اگر خود همره جانان نرفتم

ولی فرسنگها افغان من رفت

سر و سامان مجو از من چو رفتی

تو چون رفتی سر و سامان من رفت

چه دید از من که چون بر هم زدم چشم

چو اشک از دیدهٔ گریان من رفت

از آن پیچم به خود چون مار ، وحشی

که گنج کلبهٔ ویران من رفت

شعرهای زیبای وحشی بافقی

به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت

ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت

اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو

به یاد قامت آن گلعذار خواهم رفت

جدا ز یار چه باشم درین دیار مقیم

چو یار کرد سفر زین دیار خواهم رفت

مرا به میکده ، ای محتسب رجوعی نیست

اگر روم پی دفع خمار خواهم رفت

به رهگذارش اگر خاک ره شود سر من

کجا چو وحشی از آن رهگذار خواهم رفت

گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت

آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت

آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق

وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت

برخاستم که دست دعایی برآورم

دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت

از پی دویدمش که عنان گیریی کنم

افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت

وحشی نشد نصیبم ازو تازیانه‌ای

چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت

ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت

فتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت

لاله آتشناک رویاند ز آب و خاک دشت

ز آب خوی رخساره از گرد سواری شستنت

پیش دست و قبضه‌ات میرم که خوش مردم کش است

در کمان ناز تیر دلبری پیوستنت

تا چه آتشها کند بر هر سر کویی بلند

شوخی طبع تو و یک جا دمی نشستنت

وحشیم من جای من میدانگه نخجیر تست

نیستم صیدی که باید کشت و باید خستنت

گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت

وان‌دست و تازیانه و مرکب جهاندنت

شهری به ترکتاز دهد بلکه عالمی

ترکانه برنشستن و هر سو دواندنت

پیش خدنگ پرکش ناز تو جان دهم

وان شست باز کردن و تا پر نشاندنت

میرم به آن عتاب که گویا سرشته‌اند

سد لطف با ادای تعرض رساندنت

طرز نگاه نازم و جنبیدن مژه

وان دامن کرشمه به مردم فشاندنت

وحشی اگر تو فارغی از درد عشق ، چیست

این آه و ناله کردن و این شعر خواندنت

مطالب مشابه را ببینید!