مجله تاپ‌ناز‌

قصه های کودکانه دخترانه ( داستان های بچگانه دخترانه قشنگ )

در سایت ادبی تاپ ناز چندین قصه کودکانه دخترانه را برای شما دوستان و عزیزان آماده کرده ایم. این قصه های قشنگ را برای دختران عزیز خود خوانده و آن‌ها را به دنیای قصه‌ها ببرید. در ادامه با ما همراه شوید.

قصه های کودکانه دخترانه ( داستان های بچگانه دخترانه قشنگ )

میمون بی ادب

«یکی بود یکی نبود… در یک جنگل بزرگ، چند تا میمون وسط درختها زندگی می کردند. در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود. همیشه روی شاخه ای می نشست و به یک نفر اشاره می کرد و با خنده می گفت: اینو ببین چه دم درازی داره، اون یکی رو چه پشمالو و زشته و بعد قاه قاه میخندید. هر چه مادرش او را نصیحت می کرد، فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز در حال مسخره کردن بود که شاخه شکست و قهوه ای روی زمین افتاد. مادرش او را پیش دکتر یعنی میمون پیر برد. دکتر او را معاینه کرد و گفت دستت آسیب دیده و تو باید شیر نارگیل بخوری تا خوب شوی. چند دقیقه بعد قهوه ای، بقیه میمونها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند. او خیلی خجالت کشید و شرمنده شد و فهمید که ظاهر و قیافه اصلا مهم نیست؛ بلکه این قلب مهربونه که اهمیت داره، برای همین از آن ها معذرت خواهی کرد و هیچوقت دیگران را مسخره نکرد.»

داستان سفید برفی و هفت کوتوله

داستان سفید برفی و هفت کوتوله

در زمان های قدیم شاهزاده خانم زیبایی به اسم سفید برفی با نامادری اش که به او ملکه می گفتند، زندگی می کرد. پدر سفید برفی سال ها قبل مرده بود. سفید برفی خیلی زیبا بود و پوستی به سفیدی برف داشت. ملکه به زیبایی او حسادت می کرد. ملکه یک آیینه جادویی داشت که هر روز از آن می پرسید : «چه کسی از همه زیباتر است»، و آینه می گفت:« تو از همه زیباتری». اما ملکه باز هم به سفید برفی حسادت می کرد، به همین خاطر او را مجبور کرده بود که مانند یک مستخدم در قصر کار کند.

یک روز ملکه مثل همیشه از آینه پرسید که زیباترین زن دنیا کیست؟ آینه جواب داد: «تو زیبایی ولی سفید برفی از تو زیباتر است». ملکه عصبانی شد و تصمیم گرفت تا سفید برفی را از بین ببرد. در همان لحظه سفید برفی در حال آواز خواندن بود که شاهزاده ای جوان صدای او را شنید. در همان لحظه که سفید برفی و شاهزاده یکدیگر را ملاقات کردند، ملکه آن دو را با هم دید نفرت بیشتری نسبت به سفید برفی پیدا کرد. دستور کشتن سفید برفی توسط ملکه فردای آن روز ملکه دستور داد تا شکارچی سفید برفی را به جنگل ببرد و او را بکشد. تا دیگر او را نببیند. ملکه به شکارچی گفت: تا قلب سفید برفی را در یک جعبه بگذارد و برای او ببرد تا به او اثبات شود که او مرده است.

شکارچی سفید برفی را به جنگل برد. اما دلش راضی نشد او را بکشد. پس آزادش کرد و به او گفت: «ای دختر زیبا فرار کن و به هر جا که می خواهی برو».  بعد هم آهویی را شکار کرد، قلب آهو را از سینه اش درآورد. آن را برداشت و به قصر برگشت. خود را به ملکه رساند و گفت: «دستور و امر شما را اجرا کردم. سفید برفی را کشتم و قلبش را درآوردم». این را گفت و قلب آهو را به ملکه نشان داد. ملکه حرف شکارچی را باور کرد، خوشحال و راضی شد.

اما سفید برفی چه کرد؟ خیلی زود، پرنده ها و حیوانات جنگل دور سفید برفی جمع شدند و او را به کلبه ای کوچک در اعماق جنگل بردند. همه جای کلبه نامرتب بود و او با کمک دوستان جنگلی اش همه وسیله های کلبه را مرتب کرد. سفید برفی از خستگی روی یکی از تختخواب های کوچولو افتاد و زود خوابش برد. هنگام غروب وقتی هفت کوتوله که در معدن الماس کار می کردند، به خانه شان برگشتند از تمیزی خانه و بوی غذا خیلی تعجب کردند. هفت کوتوله به نام های رئیس، سرخوش، خواب آلود، عطسه ای، غرغرو، ساده لوح و سرمایی بود. هفت کوتوله ها همه جا را گشتند تا بالاخره سفید برفی را که در طبقه بالا به خواب رفته بود، پیدا کردند. وقتی سفید برفی بیدار شد همه ماجرای زندگی خود را برای آنها تعریف کرد. سپس کوتوله ها خودشان را معرفی کردند. سفید برفی به آنها قول داد که اگر اجازه دهند تا او در آنجا بماند، تمام کارهای آنها را انجام دهد.

در این فاصله که نامادری به خاطر مرگ سفید برفی جشن گرفته بود، یک بار دیگر از آیینه پرسید: «آینه جادویی باید به من بگویی چه کسی در این جهان از دیگران زیباتر است؟» آینه جواب داد:« سفید برفی که با هفت کوتوله در کلبه انتهای جنگل زندگی می کند». ملکه با عصبانیت فریاد زد: پس شکارچی به من دروغ گفته و سفید برفی زنده است و در خانه کوتوله های جنگلی زندگی می کند. دستور داد که شکارچی قصر را بگیرند و در سیاه چال بیندازند.

سپس خود را به شکل یک پیرزن دوره گرد در آورد و یک سیب قرمز را سمی کرد تا سفید برفی را بکشد. اگر سفید برفی یک گاز از آن سیب می خورد به خوابی فرو می رفت که فقط نگاه عشق می توانست او را بیدار کند. فردای آن روز هنگامی که کوتوله ها نبودند، پیرزن دوره گرد به سراغ سفید برفی رفت و به او گفت: اگر یک گاز از این سیب بخوری تمامی آرزوهایت برآورده می شود. سفید برفی آرزو کرد که ای کاش دوباره آن شاهزاده را ببیند.

سفید برفی سیب را گاز زد و همان جا روی زمین افتاد و بیهوش شد. ملکه بدجنس فریاد زد: حالا من زیباترین زن روی زمین هستم. دوستان جنگلی سفید برفی، ملکه را شناختند و برای کمک به سفید برفی به دنبال کوتوله ها رفتند. کوتوله ها ملکه را که به شکل یک پیرزن دوره گرد درآمده بود محاصره کردند. ملکه سنگ بزرگی به سمت کوتوله ها پرتاب کرد اما سنگ به سمت خود او برگشت و ملکه برای همیشه از بین رفت.

وقتی کوتوله ها به کلبه برگشتند، سفید برفی را دیدند که روی زمین افتاده است. هر کاری کردند سفید برفی بیدار نشد. کوتولو ها سفید برفی را به داخل جنگل بردند و برای او تختخوابی از طلا و شیشه درست کردند و شب و روز از او مراقبت کردند. روزها و شبها به آرامی می گذشت و سفید برفی هنوز در خواب بود. روزی مرد زیبایی، سوار بر اسب از آنجا عبور می کرد. آن مرد همان شاهزاده ای بود که عاشق سفید برفی شده بود. او از اسبش پایین آمد و کنار سفید برفی زانو زد و به آرامی به او نگاه کرد چشمان سفید برفی باز شد کوتوله ها با شادی فریاد زدند: او بیدار شد، او بیدار شد. سپس شاهزاده به سفید برفی پیشنهاد ازدواج داد و سفید برفی نیز قبول کرد و سالیان سال آن دو زندگی خوبی را در کنار یکدیگر سپری کردند».

مطالب مشابه: قصه های بچگانه برای خواب ( ۱۲ قصه شیرین برای کودکان )

داستان سیندرلا برای کودکان

داستان سیندرلا برای کودکان

«يكی بود، يكی نبود. سالها پيش در كشوری كوچک دختر مهربان و زيبایی به نام سيندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می كرد. مادر او سالها پيش در گذشته بود و پدرش با زن ديگری ازدواج كرده بود. ولی پدر هم بزودی از دنيا رفت و دخترک تنها شده بود. دخترک در خانه پدری خودش مانند يک خدمتكار كار می كرد و دستورات مادر و خواهرهايش را انجام می داد. او بسيار زيباتر از دو خواهرش يعنی آناستازيا و گرزيلا بود، برای همين آنها خيلی به او حسودی می كردند. ولی همه اين ناراحتی ها و اذيت ها باعث نشده بود كه او نااميد شود.

سيندرلا هميشه با اين اميد از خواب بيدار می شد كه يک روزی او هم خوشبخت خواهد شد. رفتار او با حيوانات خانه اينقدر خوب بود كه تمام حيوانات نيز او را دوست داشتند. فقط گربه خواهرها بود كه مثل صاحبانش بدجنس بود و سيندرلا را اذيت می كرد. یک روز صبح که سیندرلا مثل همیشه مشغول به کار تميز كردن خانه بود، زنگ در به صدا در آمد. وقتی در را باز كرد، متوجه شد كه دعوتنامه ای از طرف حاكم شهر برايشان آمده است.

او نامه را به نامادريش داد. حاكم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا كرده و از تمام دختر خانم های زيبا و متشخص دعوت كرده تا در اين مهمانی شركت كنند. خواهران سيندرلا خوشحال شدند در همين موقع سيندرلا از نامادريش خواست كه او را هم به مهمانی ببرند. نامادريش گفت: «به شرطی می توانی همراه ما بيايی كه تمام كارهايت را تمام كنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم كنی تا آنرا بپوشی».

سيندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست كند وليی در همان موقع خواهرنش او را صدا كردند تا كارهايشان را انجام دهد. خلاصه تا غروب سيندرلا مشغول آماده كردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست كه لباسش را آماده کند. موشهای كوچولو كه سيندرلا را خيلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند. برای همين با كمک پرندگان كوچک لباس سيندرلا را آماده كردند. تا سيندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند.

سيندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده ديد خيلی خوشحال شد و آنرا تنش كرد و  به كنار كالسكه آمد تا همراه بقيه به مهمانی برود. ولی خواهران سيندرلا كه از اين اتفاق خيلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند و لباس سيندرلا را پاره كردند و خودشان تنهايی به مهمانی رفتند. سيندرلا خيلی ناراحت شد و زد زير گريه، با خودش می گفت: ديگه من هيچ شانسی ندارم هر كاری می كنم باز هم موفق نميشم. در همين موقع صدايی شنيد كه به او می گفت: چرا عزيزم هنوز يک چيز برای تو باقی مانده است و آن اميد تو به زندگی است. اگر تو اميد نداشتی كه من الان اينجا نبودم. سيندرلا سرش را بلند كرد و پری مهربان را ديد و خوشحال شد.

پری مهربان به او گفت: «بايد عجله كنيم ما فرصت زيادی نداريم. او با عصای جادويی خود به كدو تنبلی كه در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن كدو تبديل به كالسكه زيبايی شد و چهار موشی كه دوست او بودند تبديل به چهار اسب زيبا كرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتكار او در آورد. حالا نوبت خود سيندرلا بود. پری چرخی دور او زد و عصايش را به حركت در آورد. ناگهان سيندرلا خود را در لباسی بسيار زيبا يافت وقتی چشمش به کفشهايش افتاد بيشتر تعجب كرد چون كفشهاي او مثل شيشه بود. سيندرلا با خود گفت: «اين مثل يک رويا است». پری به او گفت: «درست است عزيزم. اين يک رويا است و مانند همه روياها نمی تواند زياد طولانی باشد. تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چيز به حالت اولش بر می گردد.»

سيندرلا از پری تشكر كرد و به سمت قصر به راه افتاد. وقتی به قصر رسيد، همه از ديدن اين دختر زيبا شگفت زده شدند و از هم می پرسيدند كه اين دختر غريبه كيست؟ پسر حاكم تا چشمش به سيندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد. آنها با هم رقصيدن و آواز خواندن. پسر حاكم از سيندرلا خوشش آمد چون متوجه شد كه او دختر مهربانی هست. زمان اينقدر زود گذشت كه سيندرلا متوجه نشد، يكدفعه صدای زنگ ساعت برج را شنيد و ديد ساعت 12 است. نگران شد و به سمت پلكان دويد تا از قصر خارج شود ولی در همين هنگام يک لنگه كفشش از پايش در آمد. سيندرلا با سرعت سوار بر كالسكه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرين زنگ خودش را نواخت همه چيز مثل قبل شد، ولی سيندرلا خوشحال بود كه توانسته بود در اين مهمانی شرکت کند.

صبح روز بعد حاكم دستور داد كه دنبال دختری بگردند كه آن كفش به پايش بخورد، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب كفش ازدواج می كند. ماموران حاكم، كفش را به پای تمام دختران شهر امتحان كردند تا سرانجام به خانه سيندرلا رسيدند. خواهران سيندرلا هر كاری كردند تا كفش به پايشان برود، نشد كه نشد. سيندرلا جلو آمد و از وزير خواست كه به او هم اجازه بدهد تا كفش را امتحان كند. خواهران سيندرلا خنديدند و گفتند اين امكان ندارد چون او خدمتكار اين خانه است، ولی وقتی وزير سيندرلا را با آن زيبايی ديد اجازه داد تا كفش را بپا كند. پای سيندرلا به راحتی درون كفش جای گرفت. آنها سيندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد. و سيندرلا بعد از تحمل اين همه مشكلات به آرزوی خود رسيد و سال ها به خوشی زندگی کرد».

پری کوچولو

پری کوچولو

پری کوچولو دختری خوب و مهربان و با سلیقه بود که اتاق مرتّب و منظمی داشت. اتاقش صندلی خیلی خوشگلی داشت و گل‌های قشنگی روی میزش گذاشته بود. او کتاب‌هایش را منظّم می‌چید و لباس و کیف و کفش مدرسه‌اش را تمیز نگه می‌داشت و حتّی اسباب بازی‌هایش را تمیز و مرتّب نگه می‌داشت. پری کوچولو عروسک زیبایی داشت که خیلی آن را دوست داشت و همیشه با عروسکش صحبت می‌کرد. اگر کسی عروسکش را دست می‌زد ناراحت می‌شد و به او می‌گفت که عروسکم را خراب نکنی.

روزی دوستانش را به خانه دعوت کرد. آنان به اتاق پری کوچولو رفتند و شروع کردند به بازی کردن. مادر پری کوچولو برای دوستانش کیک پخته بود. به پری کوچولو گفت: بیا به من کمک کن میوه‌ها و کیک را به اتاقت ببریم تا از دوستانت پذیرایی کنی. پری کوچولو به مادرش کمک کرد کیک و میوه‌ها را به اتاق آورد و از دوستانش پذیرایی کرد. یکی از دوستان پری کوچولو گفت: پری عروسکت چقدر قشنگه. آن را بیاور بازی کنیم. پری گفت: مواظب باشید عروسکم خراب نشه، چون من به این عروسکم خیلی علاقه دارم. او همیشه با من صحبت می‌کند و خیلی مهربان است. او عروسک را از کمد برداشت و به دوستش داد.

ناگهان عروسک از دست دوستش افتاد و شکست. پری خیلی ناراحت و عصبانی شد و گفت: چرا این کار را کردی؟ من عروسک زیبایم را از دست دادم. پری شروع کرد به گریه کردن، دوستش خیلی خجالت کشید و از او معذرت خواهی کرد. مادر پری به اتاق آمد و گفت: دخترم چرا گریه می‌کنی؟ پری مادرش را بغل کرد و گفت: مامان عروسک شیشه‌ای زیبایم شکست. من چه کار کنم؟ مادر پری گفت: دخترم! اشکالی ندارد. دوست تو که قصد بدی نداشت. تو نباید این قدر ناراحت باشی و با دوستت بد رفتار کنی. من برات یک عروسک دیگر می‌خرم. برو از دوستانت عذرخواهی کن، چون اون مهمان تو است. تو باید با دوستانت با مهربانی رفتار کنی. پری از دوستانش عذرخواهی کرد و گفت: مرا ببخشید! آخه من خیلی به این عروسکم وابسته بودم، بعد شروع کردند به خوردن میوه و کیک. دوستان پری بعد از مهمانی خداحافظی کردند و به خانه‌های خود رفتند.

آن دوست پری که عروسک را شکسته بود خیلی چهره اش نگران بود. وقتی به خانه رفت مادرش پرسید: دخترم! مهمانی به شما خوش گذشت یا نه؟ چرا ناراحتی؟ دختر شروع کرد به گریه کردن و گفت: مامان امروز مهمانی برای من خیلی غم‌انگیز بود، چون من یکی از بهترین عروسک‌های پری را شکستم. مادرش گفت: دخترم! نگران نباش، بلند شو با هم به بازار برویم. آن‌ها تمام مغازه‌های عروسک فروشی را نگاه کردند تا عروسکی مثل عروسک پری پیدا کنند. ناگهان دوست پری عروسکی شبیه عروسک پری دید و مادرش فورا آن عروسک را خرید و کادو کرد. آن گاه به طرف خانه پری رفتند.

وقتی به خانه پری رسیدند مادر پری از دیدن آن‌ها خیلی خوشحال شد و گفت: خوش آمدید! پری کادو را از دست دوستش گرفت و باز کرد و از دیدن آن عروسک خیلی خوشحال شد و گفت: خدایا! این عروسک مثل عروسک خودم زیبا و دلنشین است. دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی؟ پری از مادر دوستش تشکر کرد و گفت: خاله خیلی از شما ممنونم، شما خیلی خوب و مهربان هستید. من به عروسکم خیلی علاقه داشتم به خاطر همین آن روز رفتار خوبی با دوستانم نداشتم. امیدوارم دوستانم مرا ببخشند. آن وقت پری دوستش را بغل کرد و او را بوسید.

نکته:بچه‌ها! نباید به خاطر یک اتفاق کوچک دوستی تان را به هم بزنید.

بذر کوچولو

سال‌ها پیش کشاورزی در روستایی زندگی می‌کرد که برای گذران زندگی، کیسه‌ی بزرگی از بذر را برای فروش به شهر می‌برد. ناگهان در راه چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد می‌کند و یکی از بذر‌ها از داخل گونی به زمین خشک و گرم مسیر می‌افتد.

دانه از این که در این چنین مکانی بود ترسیده بود، مدام با خود می‌گفت: من فقط باید زیر خاک باشم تا رشد کنم و از بین نروم. بذر کوچولو داشت از ترس به خودش می‌لرزید که ناگهان گاوی پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد. دانه دوباره زیرخاک نگران بود، این دفعه نگرانی او از بابت آب بود و مدام می‌گفت: من به کمی آب برای رشد در زیر این خاک احتیاج دارم و گرنه از تشنگی می‌میرم و نمی‌توانم رشد کنم.

بعد از گفتن این حرف باران شروع به باریدن کرد چند روز بعد همان بذر داخل خاک یک جوانه سبز درآورد و تمام روز با ذوق زیر نور خورشید می‌نشست تا قدش بلند و بلندتر شود. یک شبانه روز از این اتفاق گذشت تا اولین برگش درآمد. این برگ کمک کرد تا نور خورشید بیشتری را بگیرد و بزرگ و بزرگتر شود. در همین زمان بود که بذر از اینکه می‌دید رشد کرده و روز به روز بزرگ‌تر می‌شود ذوق می‌کرد و خوشحال می‌شد.

پرنده‌ای آمد که از گرسنگی قصد داشت آن را بخورد؛ پرنده سعی کرد بذر کوچولو که الان بزرگ شده بود و ساقه و ریشه قوی‌ای داشت را از خاک بیرون بکشد اما بذر، چون ریشه‌ محکمی در خاک داشت هیچ اتفاقی برایش نیفتاد.

سال‌های زیادی گذشت و دانه باران زیادی خورد و مدت زیادی با اشتیاق نور خورشید را تماشا کرد تا این که اول تبدیل به یک درختچه شد و بعد به یک درخت بزرگ تبدیل شد. حالا وقتی مردم از آن منطقه عبور می‌کنند درختی بزرگ را می‌بینند که خود صاحب تعداد زیادی دانه است.

سارا به مدرسه می‌رود

اواخر فصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می‌گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می‌رویم؟ مادر می‌گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد؛ آن وقت به مدرسه می‌روی. سارا چند روزی آرام می‌گرفت؛ ولی دوباره همین سوال را از مادرش پرسید. مادر که متوجه علاقه بسیار زیاد دخترش به مدرسه شد تصمیم گرفت خاطره اولین روزی را که خود به مدرسه رفته بود برای دخترش تعریف کند. برای همین وقتی موضوع را به سارا کوچولو گفت: سارا خیلی خوشحال شد و زود کنار مادر نشست و از مادر خواست هرچه زودتر خاطره را برایش تعریف کند.

مادر که چشمش را برای یک لحظه بست آهی کشید و گفت: یادش بخیر آن شبی که فرداش به مدرسه می‌رفتم از خوشحالی خواب به چشمم نمی‌رفت؛ مرتب از مادرم سوال می‌کردم پس کی صبح می‌شود که من به مدرسه برم. بالاخره هر جوری بود شب را در کنار مادر خوابیدم و صبح زود از خواب بیدار شدم؛ آنقدر خوشحال بودم که نمی‌دانستم چه کار کنم. مادر که قبل از من بیدار شده بود صبحانه را آماده کرده بود من هم با سرعت صبحانه خوردم و لباس‌هایم را پوشیدم؛ کیف نو خودم را برداشتم و با مادر به طرف مدرسه رفتیم. وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم مرتب از مادر درمورد همه چیز سوال می‌کردم و مادربزرگ برایم توضیح می‌داد.

-دختر گلم اینجا حیاط مدرسه است ببین چقدر زیباست. از این به بعد تو و دوستات در این جا بازی می‌کنید. در حین صحبت‌ بودیم که خود را جلو در کلاس دیدم. یک خانم زیبا با لباس‌های روشن انگار منتظر من بود؛ با روی بسیار باز به من خوش‌آمد گفت و یک شکلات به من داد.

-دختر گلم خیلی خوش آمدی از مامان جونت خداحافظی کن تا تو را به دوستات معرفی کنم. من هم از مامانم خداحافظی کردم و در حالی که خانم معلم دستم را گرفته بود، وارد کلاس شدیم. ولی چه کلاسی! آنقدر کلاس را زیبا کرده بودند که نگو و نپرس. بادکنک‌های زیبا، اسباب‌بازی‌های جالب، عروسک، ماشین، تلویزیون، سی دی و رادیو ضبط. برای چند لحظه فکر کردم شاید اشتباهی اومده باشیم. آخر بیشتر کلاس به یک مجلس جشن تولد شباهت داشت. خانم معلم در گوشم گفت: دختر گلم اسمت چیه من هم خیلی یواش گفتم: شیوا. خانم معلم رو به شاگردان کرد و گفت: بچه‌های گل نگاه کنید، یک دوست برای ما اومده. بچه‌ها گفتند: کیه کیه خوش آمده. در حالی که دست من در دست خانم معلم بود گفت: خودش با صدای بلند اسمشو به شما میگه. شیوا محمدی. خانم معلم گفت: برای شیوا که دوست تازه ماست یک کف بلند بزنید. بچه‌ها یک کف بلند زدند هر کدام از بچه‌ها می‌گفت: بیا کنار من بشین وقتی به بچه‌ها نگاه کردم. فاطمه همسایه خودمان را شناختم فوری رفتم و کنار او نشستم. بچه‌های دیگر هم یکی یکی آمدند و خانم معلم با همه مثل من رفتار می‌کرد.

خانم معلم گفت: به نام خدای مهربان بچه‌های گل سلام حالتون خوبه همگی خیلی خوش آمدید. اینجا کلاس ماست اسم من شهلا ابراهیمی است و من را فقط خانم معلم صدا کنید. بچه‌های گل دوست دارید با هم یک بازی انجام دهیم. همه با صدای بلند گفتیم: بله؛ خانم معلم گفت هرکدام از شما دست همدیگر را بگیرید تا با هم قطار بازی کنیم. صف گرفتیم خانم معلم جلوتر از همه ایستاده بود و همه او را گرفتیم خانم معلم بلند گفت: بچه‌ها می‌دانید قطار وقتی راه می‌ره چه می‌گه؟ همه گفتیم: هوهو چی چی با همین صدا راه افتادیم به طرف حیاط مدرسه رفتیم و رفتیم تا جلو دستشوی‌ها. خانم معلم گفت: قطار ایست. بچه‌های گل اینجا دستشویی است. هر وقت کار دستشویی داشتید باید این جا بیاید و این جا را کثیف نکنید و آب را نیز از آبخوری بخورید.

بعد هوهو چی چی کنان به طرف اتاق دفتر رفتیم؛ در آنجا دو خانم خیلی مهربان بودند. خانم معلم گفت: بچه‌ها می‌دانید این‌ها چه کسانی هستند. بچه‌ها گفتند: خانم مدیر .خانم معلم هم گفت: آفرین به شما. خانم مدیر در حالی که لبخند به لب داشتند آمدند و گفتند: بچه‌ها سلام من خانم مدیر هستم اگر کاری با من داشتید من اکثرا در اتاق دفترهستم. در این حال یک خانم مهربان دیگر آمد و سلام کرد. و گفت: بچه‌ها من هم خانم ناظم هستم اگر در داخل حیاط مدرسه برای شما مشکلی پیش آمد بیاید پیش من. بعد از آنجا خداحافظی کردیم و به نمازخانه و آبدارخانه رفتیم. در آبدارخانه آقای مهربانی بود. او گفت : بچه‌ها من کلاس‌ها را نظافت می‌کنم شما هم در این کار من را کمک می‌کنید همه با هم گفتیم: باشه.

بعد به کتابخانه و فروشگاه هم رفتیم. در فروشگاه بیسکویت، کیک، ساندیس و چیز‌های دیگری هم بود. همه با ما مهربان بودند. آن روز ما بازی کردیم نقاشی کشیدیم و با مدرسه و بچه‌ها آشنا شدیم. در آخر وقت مادر به دنبالم آمد و بعد از خداحافظی به خانه رفتیم. من از این که همه با من در مدرسه اینقدر مهربان بودند خیلی خوشحال بودم. خدا خدا می‌کردم که زود روز بعد بیاد و من دوباره به مدرسه برم. در همین موقع سارا گفت: خوش به حالت مادر؛ فکر می‌کنی مدرسه ما هم مثل مدرسه شما باشد؟مادر دستی به سر و روی سارا کشید و گفت: آره عزیزم شاید هم بهتر! سارا در حالی که به مادر و مدرسه اش فکر می‌کرد، مرتب دعا می‌کرد. “خدایا زودتر مدرسه‌ها باز بشن تا من بتوانم به مدرسه برم.”

مطالب مشابه: قصه بچگانه شیرین (چند قصه شیرین و کودکانه جذاب برای بچه های 3 تا 10 سال)

دندان فیل

دندان فیل

یک روز یک موش گرسنه که دنبال غذا بود یک فندق در بسته پیدا کرد. هرچقدر سعی کرد با دندانش فندق را باز کند، نتوانست. پوسته‌ی فندق خیلی سفت و سخت بود و دندان‌های کوچک موش نمیتوانست آن را بشکند. موش رو به آسمان کرد و گفت: “خدای مهربون! چرا به من دندونای به این کوچیکی دادی؟من نمیتونم باهاش فندوقو بشکنم. الان من غذا دارم ولی نمیتونم بخورمش.” خدا از سمت آسمان به او جواب داد: “برو توی جنگل و دندون همه‌ی حیوون‌ها رو ببین. دندون هر حیوونی که دوست داشتی رو انتخاب کن تا من همون دندون رو بهت بدم.” موش رفت به جنگل و دندان همه‌ی حیوانات را نگاه کرد.

دندون هیچ کدام را دوست نداشت. تا اینکه به فیل رسید و دندون‌های بزرگش را دید که از دهانش بیرون بودن. پس رو کرد به آسمان و گفت: “خدا جون من دوندون‌هایی مثل دندون فیل میخوام.” اما فیل به او گفت: “نه نه! اینکارو نکن. درسته که دندون‌های من خیلی بزرگه. ولی عوضش اصلا به درد غذا خوردن نمیخوره چون بیرون دهنمه. اما دندون‌های تو با اینکه کوچیکن به درد غدا خوردن میخورن. تازه دندون‌های من انقد بزرگ و سنگینه که اینور اونور بردنشون خسته میشه برام. تو به این کوچولویی چجوری میخوای با این دندون‌ها راه بری؟”

موش یکم فکر کرد و بعد گفت: “راست میگی. دندون‌های من به درد خودم میخوره و دندون‌های تو به درد خودت میخوره. بهتره که من دندونای خودمو داشته باشم و ازشون مراقبت کنم و باهاشون فندوق نشکنم.”

بچه‌ها هم باید بدانند هر آنچیزی که دارند را دوست داشته باشند. سلامتی یکی از مهمترین دارایی‌های ما است.

داستان بره خوابالود

 بره کوچولو به همراه گله گوسفندان، برای گردش و چرا، راهی دشت و صحرا شد. چوپان مهربان می‌دانست که بره‌ها بازیگوش و سر به هوا هستند به خاطر همین بیش از بقیه گوسفندان، حواسش به بره بود. اما بره انقدر از گله دور می‌شد و این طرف و آن طرف می‌رفت که چوپان را خسته می‌کرد.

ظهر که شد چوپان زیر یک درخت به استراحت پرداخت. گوسفندان هم که حسابی خسته بودند هر جا سایه ای بود همانجا خوابیدند. اما بره هنوز دوست داشت بازی کند. هی با شاخ‌های کوچکش سر به سر بقیه گوسفندان می‌گذاشت تا با او بازی کنند ولی هیچ کس حوصله نداشت.

همه دوست داشتند بخوابند. بره کوچولو خیلی ناراحت و عصبانی شده بود. چون اصلا خوابش نمی‌آمد. او سعی کرد خودش تنهایی بازی کند. گاهی در جوی آب راه می‌رفت و آب بازی می‌کرد و گاهی هم این طرف و آن طرف می‌دوید . خلاصه آنقدر بازی کرد تا ظهر گذشت و وقت استراحت گوسفندان تمام شد. گله دوباره برای حرکت آماده شد. همه گوسفندان از خواب بیدار شدند و کمی آب خوردند و به همراه چوپان به راه افتادند.

بره خوشحال شد و لابلای گوسفندان شروع به حرکت و جست و خیز کرد. اما هنوز چیزی نرفته بود که احساس خستگی و خواب آلودگی کرد. دلش می‌خواست بخوابد. هر کجا گله، برای چریدن می‌ایستاد همانجا پنج دقیقه می‌خوابید. دوباره که گله راه می‌افتاد به سختی از جا بلند می‌شد و چند قدم می‌رفت. یک ساعت بعد گله به دشت سرسبزی از گل‌ها و علف‌های تازه رسید. اما بره آنقدر خسته بود که فورا به خواب رفت و هیچی ندید. گوسفندان همگی خوشحال و سرحال در دشت سرسبز مشغول بازی و چرا شدند.

اما بره کوچولو تمام وقت خواب بود. نزدیک غروب آفتاب گله باید به سمت خانه برمی‌گشت. چوپان بره را از خواب بیدار کرد تا همراه گله به خانه ببرد. بره وقتی فهمید که چقدر به بقیه خوش گذشته است حسابی دلش سوخت و با خودش گفت کاش من هم ظهر مثل بقیه خوابیده بودم و بعد از ظهر در دشت گلها بیدار و سرحال بازی می‌کردم. بره کوچولو فهمید اگر ظهرها یک ساعت بخوابد بقیه روز بیشتر به او خوش می‌گذرد.

مطالب مشابه را ببینید!